کوتاه اما واقعی
دو شب پیش خسته و کوفته بعد از یک روز پر کار در مکانیکی همراه استاد کارم ساعت ۱۰و نیم شب، کار رو تعطیل کردیم و روانه خانه شدیم.
سرراه استادکارم را به منزلش رساندم در خیابان چهارده معصوم (ع) و بعد تنهایی حرکت کردم به طرف خانه ام در طول مسیر نزدیک میدان چهارده معصوم یک پیرمرد و نوجوانی ایستاده بودند و منتظر وسیله ای بودند تا به مقصد خود برسند .
هوا هم سرد شده بود و در این نیمه شب می خواستم کار خیری بکنم .توقف کردم و سوارشان کردم .هر دو نفر صندلی عقب نشستند و گفتند ما را تا امام زاده برسان .
حرکت کردم و در طول مسیر هم صحبت شدیم و پرس و جو کردم از کجا هستید و و این صحبتهای همیشگی .گفتند از فلان شهر هستیم در غرب کشور.
بعد از رسیدن به امام زاده عبدالله پیاده شدند و من هم خداحافظی کردم و به حرکت خودم ادامه دادم و خوشحال که یک کار خوبی انجام داده ام .
هنوز زیاد نرفته بودم که ناخوداگاه سرم را به صندلی عقب چرخاندم و متوجه شدم کیف دوربینم نیست ، دوربینی که گذاشته بودم صندلی عقب و همراهم بود.
سریع متوجه شدم قضیه چی بوده و دور زدم و برگشتم طرف این دونفر هنوز دور نشده بودند و توانستم آنها را پیدا کنم.
بعد از چند لحظه صحبت و حرف از مرام و معرفت و انسانیت از طرف من و انکار از طرف آنها ، بالاخره قبول کردند و پیرمرد به من گفت چیزی نبوده فقط من یک کیف برداشتم و جوان هم گفت یک شیشه نوشابه بوده که من برداشتم به هر ترتیبی بود دوربین را گرفتم و با لحنی حسرت اندوه و آهی سرد در این شب سرد گفتم خدایا خواستم یک کار خیر انجام بدهم اما….

یک شهروند…

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

کد امنیتی: *