کودک حلوا فروشم زار شد
رهن تن را آیتی غم خوار شد

زین نسق قیدی رها گشت از نفس
صحو عشق از مسکری بیدار شد

با لمع ؛ماهی درآمد زان عقار
گفت ذلت نفسه ات یار شد

هر چه را از باوری خواندم زاو
گفت شأنی را دگر دادار شد

عقل باید تا شود خود در فنا
لیک می را زان غلط اظهارشد

محمد رضا کارگران بافقی

برچسب ها : ,

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

کد امنیتی: *